یک شنبه 14 خرداد 1396 ساعت 18:18 |
بازدید : 173 |
نوشته شده به دست Mr.Md-ReZa |
(نظرات )
مادر به ارامی گفت دخترم امروز این رادیو را از خانم همسایه گرفتم تا کمی به آهنگهای آن گوش کنیم دختر لبخند زد ولی به یاد نامه ای افتاد که چند روز پیش اداره پست پس فرستاده بود و او بدون اجازه باز کرده و خوانده بود "دخترم ماههاست که بیمار است ولی صبورانه گله ای نمیکند مافقیریم و من نمیتوانم هدیه ای برای تولدش بخرم پس خواهش میکنم روز دوشنبه در برنامه رادیویی ویژه تبریکات. تولدش را تبریک بگویید" جواب اداره رادیو هم بود "با عرض پوزش متاسفانه این بخش مدتی است که پخش نمی شود" دخترک نگاهی به مادرش کرد و دید که هنوز دستهایش از شستن رختهای همسایه خیس است ولی به آرامی در خواب میخندد. ناگهان فکری مثل برق از سرش گذشت: با خوشحالی مادرش را بیدار کرد و گفت: "مادر شنیدی رادیو تولدم را تبریک گفت" و این بار مادر بود که لبخند میزد